+ - x
 » از همین شاعر
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 بوصل یار اگر در می گرفتم
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
 از لعل گذشتم لب دیدار گرفتم
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
 دیریست ترا ای گل خودروی ندیدم
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 احوال کوهکن را از بيستون بياريد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

از چه خار از ما خوری ای جامه خارای بيا
جای ما هم يك شبی ای شوخ هرجايی بيا
سر فگندم پيش پايت ای بت طناز من
گر به زور و زر نيايی با دل آسايی بيا
لايق بزم حنايت گر نبودم شاه من
كاش ميگفتی مرا در خيل سرپايی بيا
كم نگردد يك سرمويی ز شان و شوكتت
بر سر مجنون خود با فر ليلايی بيا
می روی هر جا نگارا با لباس رنگ رنگ
سوی ما هم ای جوان طرز اروپايی بيا
جان خود را عشقری كی از تو می دارد دريغ
ای جفاجوی ستمگر هر چه می خواهی بيا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *