+ - x
 » از همین شاعر
 حاصل نشد ز وصل تو کامم هزار حيف
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 قدت طوبی، رخت ماه تمام است
 گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
 يک عمر در پی تو دويدم دگر بس است
 مرا با مصحف روی تو سوگند

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

سر زلفت به هر کس تار دارد
نگاهت با دو عالم کار دارد
نه تنها يار ما اغيار دارد
به هرجا ديده ام گل خار دارد
مپرس از من که يار و مونست کيست
که عار از من در و ديوار دارد
نگار حاکم من باز امروز
بقصد کشتنم دربار دارد
چه سود ای بی وفا قيمت فروشي
دو روزی حسن تو بازار دارد
کدامين درد خود را با تو گويم
دل من داغها بسيار دارد
بکن شاد از وصالت عشقری را
که از هجرت دل بيمار دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *