+ - x
 » از همین شاعر
 عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود
 به غير از آستانت جا ندارم
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
 نزد من به ز وصل هجرانست
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
زيبنده تر بود به تنت پيرهن سفيد
روزی عيادتم ننمودی هزار حيف
در راه انتظار تو شد چشم من سفيد
دعوای بی سند به تو دارم مگر چه سود
تا روز حشر هم نشود اين سخن سفيد
از روی بنده پروری ای بت ترحمي
کز غم شدست موی سر برهمن سفيد
از برق کاکل تو چه آتش به چين فتاد
چون شير گشته نافهٔٔ مشک ختن سفيد
ياقوت را به لعل لبت نيست نسبتي
از شرم گشته است عقيق يمن سفيد
نبود ازين کشاکشت ای عشقری نجات
تا هستی ترا ننمايد کفن سفيد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *