+ - x
 » از همین شاعر
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 امشب چه باعث است که خوابم نمی برد
 از رويت ای نکورو اين آبرو نريزد
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 همسر سرو قدت نی در نيستان نشکند
 اهل جهان به يکدگر هرگز وفا نکرد
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
زيبنده تر بود به تنت پيرهن سفيد
روزی عيادتم ننمودی هزار حيف
در راه انتظار تو شد چشم من سفيد
دعوای بی سند به تو دارم مگر چه سود
تا روز حشر هم نشود اين سخن سفيد
از روی بنده پروری ای بت ترحمي
کز غم شدست موی سر برهمن سفيد
از برق کاکل تو چه آتش به چين فتاد
چون شير گشته نافهٔٔ مشک ختن سفيد
ياقوت را به لعل لبت نيست نسبتي
از شرم گشته است عقيق يمن سفيد
نبود ازين کشاکشت ای عشقری نجات
تا هستی ترا ننمايد کفن سفيد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *