+ - x
 » از همین شاعر
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 سر گرفته است کار من امروز
 مرا زياد محبت به خوبرويان است
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 آرزو دارم که دل آيينه ی رويت شود
 چرا بسيار کاهش می کنی يار
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
ولی هوا و هوس رفته رفته کارم کرد
به خنده خنده به دست بلا سپرد مرا
هر آنچه دشمن جانی نکرد يارم کرد
چه لافها که من از يار می زدم آخر
به نزد از خود و بيگانه شرمسارم کرد
نماند تاب و توانم دگر سر مويي
بيا که درد فراق تو زرد و زارم کرد
گرفت و بست، بخاکم فگند و خونم ريخت
چه گويمت که چه ها شوخ دلشکارم کرد
ز يار شاد شدم عشقری پس از عمري
که از قطار عزيزان خود شمارم کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *