+ - x
 » از همین شاعر
 حاصل نشد ز وصل تو کامم هزار حيف
 کباب کردی و بريان نمودی جان مرا
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 همسر سرو قدت نی در نيستان نشکند
 بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 يک عمر در پی تو دويدم دگر بس است
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 ای دوستان برای خدا ياد ما کنيد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
ولی هوا و هوس رفته رفته کارم کرد
به خنده خنده به دست بلا سپرد مرا
هر آنچه دشمن جانی نکرد يارم کرد
چه لافها که من از يار می زدم آخر
به نزد از خود و بيگانه شرمسارم کرد
نماند تاب و توانم دگر سر مويي
بيا که درد فراق تو زرد و زارم کرد
گرفت و بست، بخاکم فگند و خونم ريخت
چه گويمت که چه ها شوخ دلشکارم کرد
ز يار شاد شدم عشقری پس از عمري
که از قطار عزيزان خود شمارم کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *