+ - x
 » از همین شاعر
 تا دل به چين کاکل يار آشيانه ساخت
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد
 دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 سر گرفته است کار من امروز
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
 

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

ای خوش آن وقتی که رخسارت گل بيخار بود
يک دو روزی بزم نازت خالی از اغيار بود
از چه رو نگذاشتی ما را برای چشم زخم
شاخ خشکی در گلستان تو هم در کار بود
شمع سان داغم ازين حسرت که من نشناختم
آنکه ديشب حلقه ميزد بر در ما يار بود
داده ام دل با تو ای دلبر به اميد وفا
ورنه در روی جهان روی نکو بسيار بود
چشم ما از احولی محروم روی يار ماند
ورنه دنيا هم سراپا عالم ديدار بود
عشقری مرد و سر خاکش نرفتی ای دريغ
سالها در آرزوی مقدمت بسيار بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *