+ - x
 » از همین شاعر
 بروز عيد گريان می کنم يار
 به غير از آستانت جا ندارم
 احوال کوهکن را از بيستون بياريد
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
صورت محراب حاجتهای عالم می شود
از سر و سامان گذشتن در ره حق سهل نيست
هر کسی کی همچو ابراهيم ادهم می شود
در سراغ بيغمی پامال غم گرديده ايم
هرکسی زين آرزو برگشت بيغم می شود
شب به چشم اين خسيسان خواب می گردد حرام
گر ز تعداد گهی زير و گهی بم می شود
آرزو دارم ز مژگان بتان تيری دگر
زآنکه زخم نو به زخم کهنه مرهم می شود
نازم حسن شرمگينی را که از جوش حيا
بر گل رويش عرق مانند شبنم می شود
هرکجا خواند حديث سرگذشت عشقري
ديده ها از ياد عمر رفته پُر نم می شود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *