+ - x
 » از همین شاعر
 به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 دل بیمار و خسته ای دارم
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 دل آن باشد که آرامی ندارد
 به تار عاشقی بندم خدايا
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 تنها نه همين سنبل و ريحان کج و پيچ است

۳.۵
امتیاز: ۳.۵ | مجموع آراء: ۲

آه نوميد بی اثر نبود
مزرع يأس بی ثمر نبود
مکن از من سراغ اهل جهان
خانهء من درين گذر نبود
خوانده باشی اگر تو ابجد عشق
حاجت کنز و مختصر نبود
ننگ دارد ز پای تابوتم
يا که آن بيوفا خبر نبود
بخت خوابيده ام نشد بيدار
شب ما را مگر سحر نبود
بی پر و بالی گشت بال و پرم
احتياجم به بال و پر نبود
حرف خود را مکن ز من پنهان
عشقريِ تو پرده در نبود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *