+ - x
 » از همین شاعر
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد
 حاصل نشد ز وصل تو کامم هزار حيف
 
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر که را داغ در جگر نبود
از ره عاشقی خبر نبود
حال مرغ دلم چه می پرسي
در کفم غير مشت پر نبود
ندهم جان به جان ستان هرگز
تا سرم يار نوحه گر نبود
چون قدت با نزاکت و شيرين
سرو و شمشاد و نيشکر نبود
من ز کابل نمی روم جايي
گر بمن يار همسفر نبود
پی سيمينبران مرويد
تا که در کيسه سيم و زر نبود
عشقری مو فتاده در چشمت
ورنه آن شوخ را کمر نبود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *