+ - x
 » از همین شاعر
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش
 نی برای دین و نی از بهر دنیا سوختم
 مرا با مصحف روی تو سوگند
 همسر سرو قدت نی در نيستان نشکند
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
 ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از بار درد سرو قدم بی نمود شد
يعنی که عمر من به غمت خاک و دود شد
رنگ رُخت ز ديدنم ای گلعزار من
بهر چه سرخ و زرد و سفيد و کبود شد
يک عمر بسته بود به رويم در سبب
گشتم چو نا اميد برايم گشود شد
دانی که نقش پای کسی ديده ديده ام
در هر زمين که جبهه من در سجود شد
مجنون به ياد ديدن ليلای خويشتن
رفت آنقدر ز خود که باو يک وجود شد
از کشت زندگانی آنکس چه گل کند
عمرش که صرف در غم بود و نبود شد
چون پول رشوه خواريش از حد بلند رفت
بر دادن اجاره و در فکر سود شد
برده ست برهمن پسری دل ز عشقري
ز آن خاکروب کوچهء اهل هنود شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *