+ - x
 » از همین شاعر
 نی برای دین و نی از بهر دنیا سوختم
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 مه من بخت نکو فال دارد
 ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 در لعل لبت گرچه حيات دو جهانست
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
 عشق شيرين کوهکن را مغز سر خواهد کشيد
 نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
 چندیست در هوای بتان پر نمی زنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از بار درد سرو قدم بی نمود شد
يعنی که عمر من به غمت خاک و دود شد
رنگ رُخت ز ديدنم ای گلعزار من
بهر چه سرخ و زرد و سفيد و کبود شد
يک عمر بسته بود به رويم در سبب
گشتم چو نا اميد برايم گشود شد
دانی که نقش پای کسی ديده ديده ام
در هر زمين که جبهه من در سجود شد
مجنون به ياد ديدن ليلای خويشتن
رفت آنقدر ز خود که باو يک وجود شد
از کشت زندگانی آنکس چه گل کند
عمرش که صرف در غم بود و نبود شد
چون پول رشوه خواريش از حد بلند رفت
بر دادن اجاره و در فکر سود شد
برده ست برهمن پسری دل ز عشقري
ز آن خاکروب کوچهء اهل هنود شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *