+ - x
 » از همین شاعر
 من ضرب تیغ ابروی نازت شمرده ام
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
 تنها نگفته ام رخ زيبا گل گلاب
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم

۳.۸
امتیاز: ۳.۸ | مجموع آراء: ۶

شکست دل صدا دارد، ندارد؟
محبت موميا دارد، ندارد؟
بپرسيد ای حريفان از مسيحا
که درد ما دوا دارد، ندارد؟
اللهی من ز دست و پا فتادم
ره عشق انتها دارد، ندارد؟
ز بازار نکورويان بپرسيد
که جنس دل بها دارد، ندارد؟
به غير از ديدن روی نکويان
دل ما مدعا دارد، ندارد؟
نماز عاشقان ای مفتی عشق
نفرمودی قضا دارد، ندارد؟
ببين جانا اطاق عشقری را
که نقش بوريا دارد، ندارد؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *