+ - x
 » از همین شاعر
 ای دوستان برای خدا ياد ما کنيد
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 تويی قُمری منم زاغ سيه پر
 چه نويسم که حال من چون است
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 قدت طوبی، رخت ماه تمام است
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟

۳.۸
امتیاز: ۳.۸ | مجموع آراء: ۶

شکست دل صدا دارد، ندارد؟
محبت موميا دارد، ندارد؟
بپرسيد ای حريفان از مسيحا
که درد ما دوا دارد، ندارد؟
اللهی من ز دست و پا فتادم
ره عشق انتها دارد، ندارد؟
ز بازار نکورويان بپرسيد
که جنس دل بها دارد، ندارد؟
به غير از ديدن روی نکويان
دل ما مدعا دارد، ندارد؟
نماز عاشقان ای مفتی عشق
نفرمودی قضا دارد، ندارد؟
ببين جانا اطاق عشقری را
که نقش بوريا دارد، ندارد؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *