+ - x
 » از همین شاعر
 یاد ایامی که در این کوچه یاری داشتیم
 از لعل گذشتم لب دیدار گرفتم
 رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست
 می نمايی اگر جدايی باز
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 به گوش من صدای زنگ عشق است
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مقدر است که تا روح در بدن باشد
تغافل از تو و ديدار کار من باشد
چراغ لاله به صحرا و دل به سينهء من
ز داغ عشق تو سرگرم سوختن باشد
چه حظ برم من از آن ساعتی که می آيي
سر و تنم همه پيچيده در کفن باشد
به ديده خار بود بی تو نازبوی من
اگر سراچهء من پر ز نسترن باشد
فتاده است گذارم درين چمن روزي
که نی صنوبر و شمشاد و نی سمن باشد
رسد ز دل به مشامم چو بوی پيرهني
سرم هميشه فرو جانب يخن باشد
ندارد عشقری با صاحبان جاه نظر
رفيق خانه بدوشان بی وطن باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *