+ - x
 » از همین شاعر
 مرا زياد محبت به خوبرويان است
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود
 رميده آرزوهايم ز آغوش
 تا دل به چين کاکل يار آشيانه ساخت
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 مبارکباد عيدت ای پريزاد
 می نمايی اگر جدايی باز
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 در جهان گشتم گل بی خار نيست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مقدر است که تا روح در بدن باشد
تغافل از تو و ديدار کار من باشد
چراغ لاله به صحرا و دل به سينهء من
ز داغ عشق تو سرگرم سوختن باشد
چه حظ برم من از آن ساعتی که می آيي
سر و تنم همه پيچيده در کفن باشد
به ديده خار بود بی تو نازبوی من
اگر سراچهء من پر ز نسترن باشد
فتاده است گذارم درين چمن روزي
که نی صنوبر و شمشاد و نی سمن باشد
رسد ز دل به مشامم چو بوی پيرهني
سرم هميشه فرو جانب يخن باشد
ندارد عشقری با صاحبان جاه نظر
رفيق خانه بدوشان بی وطن باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *