+ - x
 » از همین شاعر
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست
 به آن لبهای خندان کار دارم
 می نوشتم بیت رنگین رنگ اگر می داشتم
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 به گوش من صدای زنگ عشق است
 دل بیمار و خسته ای دارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مقدر است که تا روح در بدن باشد
تغافل از تو و ديدار کار من باشد
چراغ لاله به صحرا و دل به سينهء من
ز داغ عشق تو سرگرم سوختن باشد
چه حظ برم من از آن ساعتی که می آيي
سر و تنم همه پيچيده در کفن باشد
به ديده خار بود بی تو نازبوی من
اگر سراچهء من پر ز نسترن باشد
فتاده است گذارم درين چمن روزي
که نی صنوبر و شمشاد و نی سمن باشد
رسد ز دل به مشامم چو بوی پيرهني
سرم هميشه فرو جانب يخن باشد
ندارد عشقری با صاحبان جاه نظر
رفيق خانه بدوشان بی وطن باشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *