+ - x
 » از همین شاعر
 هر چيز که دارم همه از آن تو باشد
 نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 تيغ و سنان و برچه ز فولاد بهتر است
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 به غير از آستانت جا ندارم
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
نه قاصدی كه پيامی به دلستان ببرد
هزار بار به دور سرش طواف كنم
كسی كه نام تو يكبار بر زبان ببرد
تو خود بگو كه شرر خوی من چه خواهد كرد
ز عشق و عاشقی من اگر گمان ببرد
هزار پاره دل خود نموده ام بر يار
كه پاره پارۀ آنرا پران پران ببرد
كسی كه می كند انكار حسن و عشق مجاز
به حيرتم كه چسان پی به بی نشان ببرد
دمی كه سوی وطن عشقری روان گردد
از اين ديار ندانم چه ارمغان ببرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *