+ - x
 » از همین شاعر
 شد روزها که باز جمالت ندیده ام
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش
 ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
 ای خوش آن وقتی که رخسارت گل بيخار بود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
نه قاصدی كه پيامی به دلستان ببرد
هزار بار به دور سرش طواف كنم
كسی كه نام تو يكبار بر زبان ببرد
تو خود بگو كه شرر خوی من چه خواهد كرد
ز عشق و عاشقی من اگر گمان ببرد
هزار پاره دل خود نموده ام بر يار
كه پاره پارۀ آنرا پران پران ببرد
كسی كه می كند انكار حسن و عشق مجاز
به حيرتم كه چسان پی به بی نشان ببرد
دمی كه سوی وطن عشقری روان گردد
از اين ديار ندانم چه ارمغان ببرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *