+ - x
 » از همین شاعر
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب
 کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
 تويی قُمری منم زاغ سيه پر
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 می روم هر لحظه از خود روبروی کیستم؟

۴.۴
امتیاز: ۴.۴ | مجموع آراء: ۸

شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
بعد عمری ديده ام امروز يار خويش را
در دم آخر سر بالينم آمد يار من
يافتم يکباره مزد انتظار خويش را
گر نمی آمد عزيزم از سفر، سال دگر
می رسانيدم به دامانش غبار خويش را
دلبر من در دل من رفت و آمد می کند
خالی از اغيار تا کردم کنار خويش را
يار را کندم به صد نيرنگ از چنگ رقيب
عاقبت از خويش کردم گلعذار خويش را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *