+ - x
 » از همین شاعر
 عاقبت عشقت مرا رنجور کرد
 ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت
 الحذر ای دل که برق روی خوبان آتش است
 انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است
 کباب کردی و بريان نمودی جان مرا
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
 تا تار کاکلت دارد به عاشق تارها
 به روز مرگ من گريان مکن يار
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
نخل هوسم خشک شد و از ثمر افتاد
سر تا بقدم سوختم از آتش عشقت
وز طرز خرامت به دل من شرر افتاد
بشکست ادايت بخدا چينی قلبم
هر پارۀ آن بر سر هر رهگذر افتاد
از روز ازل قسمت من بود غريبي
زآنرو به سرم فکر و هوای سفر افتاد
از نيستی خود چه نشانی به تو گويم
عنقا بسراغ دلم از بال و پر افتاد
چون قاصد ديگر نرود جانب يارم
پيغام و سلامم به نسيم سحر افتاد
چندان بدويد عشقری دنبال نکويان
تا از دهنش پارۀ لخت جگر افتاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *