+ - x
 » از همین شاعر
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد
 به غير از آستانت جا ندارم
 به روز مرگ من گريان مکن يار
 رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد
 مبارکباد عيدت ای پريزاد
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 حاصل نشد ز وصل تو کامم هزار حيف
 عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
چشم وفا و مهر و محبت به کس مدار
ياری و آشنايی بروی جهان نماند
شور جرس به گوش من هرگز نمی رسد
ساز و صدا و زمزمهء کاروان نماند
سود و سلم سراسر آفاق را گرفت
يک لقمهء حلال بروی جهان نماند
باد خزان وزيد به اشجار بوستان
گلها تکيد و بلبلی در آشيان نماند
بم ريزی طياره چو آمد بروی کار
تير و تفنگ و برچه و تيغ و سنان نماند
دنبال ناز لاله رخان عشقری مگرد
پيری رسيد، طاقت بار گران نماند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *