+ - x
 » از همین شاعر
 در ميان سينه ام دل می خورد بسيار چرخ
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود
 به آن لبهای خندان کار دارم
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم
 می نمايی اگر جدايی باز
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 آرزو دارم که دل آيينه ی رويت شود
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
ناز می کردی بزلف و کاکلت، رويت چه شد؟
بودی شهر آشوب شهر و دلربايی داشتي
آن رموز چشم و ايماهای ابرويت چه شد؟
بهتر از کبک دری رفتار و گفتار تو بود
عارض برگ گلاب و تار گيسويت چه شد؟
زشت و زيبای جهان می گفت پيشت رام رام
رشته زنار و زلف و خال هندويت چه شد؟
آنکه با تو داشت الفت دور ماند از محفلت
آه بين آتش رشک شب طويت چه شد؟
گشت معلومم که با تو مدعايی داشتند
قاب چينان خوش آمد گو ز پهلويت چه شد؟
کاروان پر جرس از بار قالين داشتي
می نمودی زرکشی سنگ ترازويت چه شد؟
خانمانت از چه باعث عشقری برباد رفت؟
باغ و بستان داشتی، سرو لب جويت چه شد؟
دست با ديوار حالا عشقری در گردشي
طاقت و تاب و توانايی بازويت چه شد؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *