+ - x
 » از همین شاعر
 به رسیدن وصالت بخدا تلاش دارم
 داری خبر که از دل و جان می پرستمت
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 به نظر وصل دلبری دارم
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 ای خوش آن وقتی که رخسارت گل بيخار بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
ناز می کردی بزلف و کاکلت، رويت چه شد؟
بودی شهر آشوب شهر و دلربايی داشتي
آن رموز چشم و ايماهای ابرويت چه شد؟
بهتر از کبک دری رفتار و گفتار تو بود
عارض برگ گلاب و تار گيسويت چه شد؟
زشت و زيبای جهان می گفت پيشت رام رام
رشته زنار و زلف و خال هندويت چه شد؟
آنکه با تو داشت الفت دور ماند از محفلت
آه بين آتش رشک شب طويت چه شد؟
گشت معلومم که با تو مدعايی داشتند
قاب چينان خوش آمد گو ز پهلويت چه شد؟
کاروان پر جرس از بار قالين داشتي
می نمودی زرکشی سنگ ترازويت چه شد؟
خانمانت از چه باعث عشقری برباد رفت؟
باغ و بستان داشتی، سرو لب جويت چه شد؟
دست با ديوار حالا عشقری در گردشي
طاقت و تاب و توانايی بازويت چه شد؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *