+ - x
 » از همین شاعر
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
 عشق شيرين کوهکن را مغز سر خواهد کشيد
 بوصل یار اگر در می گرفتم
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 اهل جهان به يکدگر هرگز وفا نکرد
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 چه عیدست اینکه قربانت نگشتم
 کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بی تميزی رفته رفته زور شد
شوربا شيرين و حلوا شور شد
يک قلم عشرت ز عالم محو گشت
روز عيد ما شب عاشور شد
صبر ما درگير گرديد عاقبت
حاسد ما را نديدی کور شد؟
تنگ و تاريک است در چشمم جهان
اين فضا بر ما دهان گور شد
بستری گشتيم از که تا به مه
نوجوانان پير و پيران جور شد
حسن زيبای کسی از خط سبز
سرخ بود و زرد گشت و بور شد
عشقری هر شی خور استاده خور
کاسهء انسانيت آخور شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *