+ - x
 » از همین شاعر
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام
 آرزو دارم که دل آيينه ی رويت شود
 سر گرفته است کار من امروز
 اهل جهان به يکدگر هرگز وفا نکرد
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
کاسه های زهر هجران را تناول می کنم
هر سحر یاران بیاد روی گلفام کسی
در گلستان می روم تقلید بلبل می کنم
نا امید از دیدن جانان نیم تا شام مرگ
کی چراغ انتظار خویش را گل می کنم
طالع و بختم ز بس رفتست در خواب سمور
با ترقی هرقدر کوشم تنزل می کنم
پیر گردیدم، دوتا شد پیکرم لیکن هنوز
همچو مینای می از شوق تو قلقل می کنم
تا نداند دیگری از رمز عشقم عشقری
یار را هرجا که می بینم تغافل می کنم


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

Arzoo hazara:

It was very nice and beautiful song




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *