+ - x
 » از همین شاعر
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 در عالم کثرتی به کثرت ميجوش
 گشته از فيض کدامين رو منور ماهتاب
 در ميان سينه ام دل می خورد بسيار چرخ
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 مقدر است که تا روح در بدن باشد

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

مجنون صفت به ناله و فریاد می روم
در بیستون به دیدن فرهاد می روم
من صید نیم بسمل از یاد رفته ام
بالک زده به خانهء صیاد می روم
بی قسمتی ببین به ادایی که یار من
خواهد که یاد من کند از یاد می روم
روشن نشد چراغ امیدم به شام مرگ
یعنی کزین جهان دل ناشاد می روم
شد سالها که قامت سروش ندیده ام
از یاد و به سایهء شمشاد می روم
تیر نگاه او به دلم می رسد چو برق
از بیم اگر به خانهء فولاد می روم
هردم شهید و بیکس و بیخانمان شدم
آخر ز عشق روی تو برباد می روم
هستم به جان غلام دل گل پرست خویش
هرجا ز گلرخی که خبر داد می روم
از مهوشان کابلی آزرده خاطرم
در سوی هند هرچه که رو داد می روم
یارم اگرچه نیست ولیکن به کوی او
بهر تسلی دل ناشاد می روم
بی سیم و زر چو سیمبری یار من شد
هر روزه در زیارت زرداد می روم
حاجات من به هیچ زیارت روا نشد
در نزد حضرت شهء بغداد می روم
جایی نموده ام درک یار باوفا
این بیوفا اگر دل من داد می روم
دانستم عشقری پی خوبان فتاده یی
از خاطرت به ملک پریزاد می روم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *