+ - x
 » از همین شاعر
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 فدای چشم نمناکت شوم يار
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

عمری شده کز عشق رخت بیمارم
از دیدۀ خود خون جگر می بارم
راز دل خود با تو چسان خواهم گفت
در پیش رخت چو صورت دیوارم
خالی چو ز جلوه ات ندیدم جایی
در هر سر ره منتظر دیدارم
ای دیدۀ من تو بد رفیقی نکنی
خوابت نبرد که انتظار یارم
چون ژاله و باران بسرم می بارد
از هجر رخت غم ز در و دیوارم
در چشم کسان و ناکسان بزمت
ای گل بخدا کم زده یی بسیارم
بر دعوی عشقم اگر تویی شاهد من
از کرده و ناکردۀ خود اقرارم
از جور تو خاطرم نرنجد گاهی
دشنام ترا به جان و دل خوش دارم
عمری شده عشقری که در صنف بتان
من عاشق این شوخ پری رخسارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *