+ - x
 » از همین شاعر
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 از رويت ای نکورو اين آبرو نريزد
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 همسر سرو قدت نی در نيستان نشکند
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 هرقدر طرب رو داد داغ و دردم افزون شد
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
 نهنگ شوق من با آب پيچد
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

عمری شده کز عشق رخت بیمارم
از دیدۀ خود خون جگر می بارم
راز دل خود با تو چسان خواهم گفت
در پیش رخت چو صورت دیوارم
خالی چو ز جلوه ات ندیدم جایی
در هر سر ره منتظر دیدارم
ای دیدۀ من تو بد رفیقی نکنی
خوابت نبرد که انتظار یارم
چون ژاله و باران بسرم می بارد
از هجر رخت غم ز در و دیوارم
در چشم کسان و ناکسان بزمت
ای گل بخدا کم زده یی بسیارم
بر دعوی عشقم اگر تویی شاهد من
از کرده و ناکردۀ خود اقرارم
از جور تو خاطرم نرنجد گاهی
دشنام ترا به جان و دل خوش دارم
عمری شده عشقری که در صنف بتان
من عاشق این شوخ پری رخسارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *