+ - x
 » از همین شاعر
 سر زلفت به هر کس تار دارد
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام
 ساز من ساز مست آهنگ است
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 امشب چه باعث است که خوابم نمی برد
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 تنها نگفته ام رخ زيبا گل گلاب

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
ز سر تا پا جراحت زار صد ناسور گردیدم
ز بس خوردم پیاپی تیر مژگان نکویان را
ز سر تا پا بسان خانهء زنبور گردیدم
ندارم قیمت و قدری اگر در چشم بی دردان
به زخم دردمندان مرهم ناسور گردیدم
همآواز شکست چینی دل در جهان نبود
تمام چین و ماچین خانهء فغفور گردیدم
خدایا چون زمانی جلوه ات افتاده بود آنجا
زیارت گفته دورادور کوه طور گردیدم
فغان و نالهء زارم روان بخش و دل انگیز است
که خشک و خاله همچون کاسهء تنبور گردیدم
بر آمد عشقری در عسکری چون قرعهء پشکم
چو بودم بی دیار و یار نامنظور گردیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *