+ - x
 » از همین شاعر
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 دل بیمار و خسته ای دارم
 راست بودم من زمانی، گشته ام حالا کجک
 تنها نه همين سنبل و ريحان کج و پيچ است
 از رويت ای نکورو اين آبرو نريزد
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۹

عمری خيال بستم يار آشناييت را
آخر به خاک بردم داغ جداييت را
سر خاک راه کردم، دل پايمال نازت
ای بيوفا ندانی قدر فداييت را
کاکل ربوده ايمان، چشم تو جان و دل را
ديگر چه آرم آخر من رونماييت را
خوش آن شبی که جانا در خواب ناز باشي
بر چشم خود بمالم پای حناييت را
داغ شب حنايت ناسور گشته در دل
زآنرو که من نديدم ايام شاهيت را
شمشاد قامتان را بسيار سير کردم
در سرو هم نديدم جانا رساييت را
ای شاه خوبرويان حاکم شدی مبارک
شکر خدا که ديدم فرمانرواييت را
ای رشک ماه کنعان، بودی اسير زندان
شکر که ديدم روز رهائيت را
بيخانمان نمودی بيچاره عشقری را
ديدم ای جفاجو خيلی کماييت را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *