+ - x
 » از همین شاعر
 ساز من ساز مست آهنگ است
 دل بیمار و خسته ای دارم
 شد روزها که باز جمالت ندیده ام
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 تنها نه همين سنبل و ريحان کج و پيچ است
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 ای خوشا دوری که میل خاکبازی داشتم

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۹

عمری خيال بستم يار آشناييت را
آخر به خاک بردم داغ جداييت را
سر خاک راه کردم، دل پايمال نازت
ای بيوفا ندانی قدر فداييت را
کاکل ربوده ايمان، چشم تو جان و دل را
ديگر چه آرم آخر من رونماييت را
خوش آن شبی که جانا در خواب ناز باشي
بر چشم خود بمالم پای حناييت را
داغ شب حنايت ناسور گشته در دل
زآنرو که من نديدم ايام شاهيت را
شمشاد قامتان را بسيار سير کردم
در سرو هم نديدم جانا رساييت را
ای شاه خوبرويان حاکم شدی مبارک
شکر خدا که ديدم فرمانرواييت را
ای رشک ماه کنعان، بودی اسير زندان
شکر که ديدم روز رهائيت را
بيخانمان نمودی بيچاره عشقری را
ديدم ای جفاجو خيلی کماييت را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *