+ - x
 » از همین شاعر
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 می نمايی اگر جدايی باز
 تنها نگفته ام رخ زيبا گل گلاب
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 همسر سرو قدت نی در نيستان نشکند
 يک عمر در پی تو دويدم دگر بس است
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش

۳.۷
امتیاز: ۳.۷ | مجموع آراء: ۳

باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم
شوخ آتش پرچه ی طناز می خواهد دلم
چون زلیخا پیر گردیدم جوان سازم ز لطف
از تو ای یوسف لقا اعجاز می خواهد دلم
در صف خوبان عالم ای پری پیکر ترا
همچو سرو سرکش و ممتاز می خواهد دلم
با حلاوت تر بود رفتن سوی شهر مزار
همرهی با شایق گلباز می خواهد دلم
خوش ندارم اختلاط بزدلان روزگار
گرم جوشی همرۀ سرباز می خواهد دلم
دیدنی ها دیده ام بسیار از بیدادشان
از سر کوی بتان پرواز می خواهد دلم
کی بیارد این غزالان را به چنگ هر باشه یی
از برای صید شان شهباز می خواهد دلم
عشقری شاید به فرزند دگر گردم دچار
بار دیگر رفتن درواز می خواهد دلم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *