+ - x
 » از همین شاعر
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
 من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 راست بودم من زمانی، گشته ام حالا کجک
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۳

اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
مانند جان هميشه به جيب و کنار ماست
بعد از وفات هم سر ما زير پای توست
نقش قد تو بر سر لوح مزار ماست
گردی که می دود به بيابان بيکسي
ای دوستان غبار دل بيقرار ماست
رفتن به بيستون و بيابان ضرورت است
مجنون و کوهکن به خدا انتظار ماست
يک لحظه دام زلف تو يادم نمی رود
هرجا که می روم چو بلا سردچار ماست
ای لاله رو تو می روی با غير در چمن
اين درد و داغ هجر تو باغ و بهار ماست
از مصر خويش جانب کنعان چرا روم
يوسف وشی که برده دلم در ديار ماست
هر خانمان خراب که گردد دچار تو
بيگانه اش حساب مکن از ديار ماست
از چشم من خيال تو يک لحظه دور نيست
يعنی قد تو سرو لب جويبار ماست
باغ و زمين و قصر وسرايی نداشتم
اين يک دو صفحه بيت و غزل يادگار ماست
هر ذلتی که بر سرم آمد ز راه عشق
غمگين نمی شوم که در اين افتخار ماست
رنگ فلاش يار چه خوش گفت عشقري
ناموس و نام و ننگ تو شرط قمار ماست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *