+ - x
 » از همین شاعر
 به تار عاشقی بندم خدايا
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
 بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
 چشم مستت به عين جنگ مرا
 امشب چه باعث است که خوابم نمی برد
 فدای چشم نمناکت شوم يار
 کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد

۴.۷
امتیاز: ۴.۷ | مجموع آراء: ۳

من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
مهربان گردان الهی اندکی يار مرا
کافر عشق برهمن زادۀ گرديده ام
از سر زلف بتان سازيد زنار مرا
بهر قتلم حاجت ابروی شمشير تو نيست
يک نگاه دلفريبت می کند کار مرا
بی وقارم پيش چشم از خود و بيگانه ساخت
بر زمين زد عاقبت آن شوخ دستار مرا
از يمن تا حال می گيرد لب لعلش خراج
گرچه خط بگرفته دور روی دلدار مرا
قاتل من در دم کشتن چه خوش گفت عشقري
در قيامت باز خواهی ديد ديدار مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *