+ - x
 » از همین شاعر
 فدای چشم نمناکت شوم يار
 مرا زياد محبت به خوبرويان است
 شب و روز از پی سودای گيسوی تو می آيد
 بوصل یار اگر در می گرفتم
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
 به آن لبهای خندان کار دارم
 از لعل گذشتم لب دیدار گرفتم
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

از چه خار از ما خوری ای جامه خارای بيا
جای ما هم يك شبی ای شوخ هرجايی بيا
سر فگندم پيش پايت ای بت طناز من
گر به زور و زر نيايی با دل آسايی بيا
لايق بزم حنايت گر نبودم شاه من
كاش ميگفتی مرا در خيل سرپايی بيا
كم نگردد يك سرمويی ز شان و شوكتت
بر سر مجنون خود با فر ليلايی بيا
می روی هر جا نگارا با لباس رنگ رنگ
سوی ما هم ای جوان طرز اروپايی بيا
جان خود را عشقری كی از تو می دارد دريغ
ای جفاجوی ستمگر هر چه می خواهی بيا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *