+ - x
 » از همین شاعر
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
 کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 اهل جهان به يکدگر هرگز وفا نکرد
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت

۴.۴
امتیاز: ۴.۴ | مجموع آراء: ۸

شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
بعد عمری ديده ام امروز يار خويش را
در دم آخر سر بالينم آمد يار من
يافتم يکباره مزد انتظار خويش را
گر نمی آمد عزيزم از سفر، سال دگر
می رسانيدم به دامانش غبار خويش را
دلبر من در دل من رفت و آمد می کند
خالی از اغيار تا کردم کنار خويش را
يار را کندم به صد نيرنگ از چنگ رقيب
عاقبت از خويش کردم گلعذار خويش را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *