+ - x
 » از همین شاعر
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 کباب کردی و بريان نمودی جان مرا
 من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 مرا زياد محبت به خوبرويان است
 مه من بخت نکو فال دارد
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
عاجزيهايم خدا را در ترحم آورد
زاهد از آدمگريها بين جنت می رود
تا برای قوت خود انبان گندم آورد
پای ساقی را از آن می بوسم از روی نياز
نيست کافی ساغرم کز بهر من خُم آورد
دلربای من دلم را می کشد از اختيار
تا لب شيرين خود را در تکلُم آورد
می دهد ياد از چراغان شب وصل کسي
قدر راحت بر دل من سير انجم آورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *