+ - x
 » از همین شاعر
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 قامت من اندکی خم گشته است
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد
 می نوشتم بیت رنگین رنگ اگر می داشتم
 ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 کباب کردی و بريان نمودی جان مرا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
عاجزيهايم خدا را در ترحم آورد
زاهد از آدمگريها بين جنت می رود
تا برای قوت خود انبان گندم آورد
پای ساقی را از آن می بوسم از روی نياز
نيست کافی ساغرم کز بهر من خُم آورد
دلربای من دلم را می کشد از اختيار
تا لب شيرين خود را در تکلُم آورد
می دهد ياد از چراغان شب وصل کسي
قدر راحت بر دل من سير انجم آورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *