+ - x
 » از همین شاعر
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
 ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت
 کباب کردی و بريان نمودی جان مرا
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم
 دل آن باشد که آرامی ندارد
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 بيا که مست و مدهوشت شوم يار
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلم از سير گلشن وا نگردد
بکامم آن شکر لب تا نگردد
برو ناصح مکن منعم ز گريه
به اين جادوگری دريا نگردد
ز جای خود مخيز ای سرو آزاد
قيامت بر سرم برپا نگردد
فتد آتش درين بازار هستي
که يک يوسف وشی پيدا نگردد
اطاقم بی در و ديوار گرديد
چو مجنون خانه ام صحرا نگردد
رسيدن بر لب جانان محال است
چو خاکم ساغر و مينا نگردد
دلم را ميل با روحانيان است
پسندم مردم دنيا نگردد
شنيدم عشقری با يار می گفت
که تو گشتی، خدا از ما نگردد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *