+ - x
 » از همین شاعر
 زين پرسيدنم نباشد گناه من کو خطای من چه
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 ديده ام ديد و دل کشيد ترا
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
 نزد من به ز وصل هجرانست
 ای خوشا دوری که میل خاکبازی داشتم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حرف ناگفته گفتنی دارد
دُر ناسفته سفتنی دارد
چو رباطست اين جهان کهن
آمدن ميل رفتنی دارد
اين چه پيراهنيست بر تن ما
نه گريبان نه دامنی دارد
به نگاهی بدوز چاک دلم
چشم مست تو سوزنی دارد
در زبانش اگرچه لکنت نيست
حرفش از ناز الکنی دارد
می کشد گاو بار دنيا را
مزد شستش که گردنی دارد
دوش ديدم بحجره زاهد را
همچو خرگوش خفتنی دارد
پيل گاهی نمی شود بيمار
تب اگر کرد مردنی دارد
غير بيچاره عشقری بجهان
هر کسی جا و مسکنی دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *