+ - x
 » از همین شاعر
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 چرا بسيار کاهش می کنی يار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حرف ناگفته گفتنی دارد
دُر ناسفته سفتنی دارد
چو رباطست اين جهان کهن
آمدن ميل رفتنی دارد
اين چه پيراهنيست بر تن ما
نه گريبان نه دامنی دارد
به نگاهی بدوز چاک دلم
چشم مست تو سوزنی دارد
در زبانش اگرچه لکنت نيست
حرفش از ناز الکنی دارد
می کشد گاو بار دنيا را
مزد شستش که گردنی دارد
دوش ديدم بحجره زاهد را
همچو خرگوش خفتنی دارد
پيل گاهی نمی شود بيمار
تب اگر کرد مردنی دارد
غير بيچاره عشقری بجهان
هر کسی جا و مسکنی دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *