+ - x
 » از همین شاعر
 ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
 چندیست در هوای بتان پر نمی زنم
 عاقبت عشقت مرا رنجور کرد
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم
 نه من چين و نه جاپان می روم يار
 انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
 مقدر است که تا روح در بدن باشد

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
نخل هوسم خشک شد و از ثمر افتاد
سر تا بقدم سوختم از آتش عشقت
وز طرز خرامت به دل من شرر افتاد
بشکست ادايت بخدا چينی قلبم
هر پارۀ آن بر سر هر رهگذر افتاد
از روز ازل قسمت من بود غريبي
زآنرو به سرم فکر و هوای سفر افتاد
از نيستی خود چه نشانی به تو گويم
عنقا بسراغ دلم از بال و پر افتاد
چون قاصد ديگر نرود جانب يارم
پيغام و سلامم به نسيم سحر افتاد
چندان بدويد عشقری دنبال نکويان
تا از دهنش پارۀ لخت جگر افتاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *