+ - x
 » از همین شاعر
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 آه نوميد بی اثر نبود
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 به روز مرگ من گريان مکن يار
 نوازش کن به وصلت یا بکش با خنجر تیزم

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
نخل هوسم خشک شد و از ثمر افتاد
سر تا بقدم سوختم از آتش عشقت
وز طرز خرامت به دل من شرر افتاد
بشکست ادايت بخدا چينی قلبم
هر پارۀ آن بر سر هر رهگذر افتاد
از روز ازل قسمت من بود غريبي
زآنرو به سرم فکر و هوای سفر افتاد
از نيستی خود چه نشانی به تو گويم
عنقا بسراغ دلم از بال و پر افتاد
چون قاصد ديگر نرود جانب يارم
پيغام و سلامم به نسيم سحر افتاد
چندان بدويد عشقری دنبال نکويان
تا از دهنش پارۀ لخت جگر افتاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *