+ - x
 » از همین شاعر
 به غير از آستانت جا ندارم
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است
 مزن انگشت بر داغ دل من
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
 کوهکن را کوه کندن کار سنگين بوده است
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
 از رويت ای نکورو اين آبرو نريزد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
ناز می کردی بزلف و کاکلت، رويت چه شد؟
بودی شهر آشوب شهر و دلربايی داشتي
آن رموز چشم و ايماهای ابرويت چه شد؟
بهتر از کبک دری رفتار و گفتار تو بود
عارض برگ گلاب و تار گيسويت چه شد؟
زشت و زيبای جهان می گفت پيشت رام رام
رشته زنار و زلف و خال هندويت چه شد؟
آنکه با تو داشت الفت دور ماند از محفلت
آه بين آتش رشک شب طويت چه شد؟
گشت معلومم که با تو مدعايی داشتند
قاب چينان خوش آمد گو ز پهلويت چه شد؟
کاروان پر جرس از بار قالين داشتي
می نمودی زرکشی سنگ ترازويت چه شد؟
خانمانت از چه باعث عشقری برباد رفت؟
باغ و بستان داشتی، سرو لب جويت چه شد؟
دست با ديوار حالا عشقری در گردشي
طاقت و تاب و توانايی بازويت چه شد؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *