+ - x
 » از همین شاعر
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 مزن انگشت بر داغ دل من
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 چندیست در هوای بتان پر نمی زنم
 کوهکن را کوه کندن کار سنگين بوده است
 من ضرب تیغ ابروی نازت شمرده ام
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
صاحب اقبال بودم بخت من بيدار بود
در صف شاهد پرستان امتيازی داشتم
دلبرم در اردوی خوبان سپهسالار بود
حاليا هم حسن بسيار است اما بی نمک
روی مهرويان آن ايام جوهردار بود
عقل مانع شد مرا از عالم ديوانگي
ورنه دامان بيابان بی در و ديوار بود
عشق اگر در کار و بار اين جهان می گذاشت
کرۀ مهتاب رفتن پيش من نسوار بود
عشقری در اين جهان يک سرپناهی هم نداشت
در ديار بيکسی جان داد و بی غمخوار بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *