+ - x
 » از همین شاعر
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 رويت اگر ز پيش نظر دور نمی شد
 به رسیدن وصالت بخدا تلاش دارم
 من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
 گشته از فيض کدامين رو منور ماهتاب
 داری خبر که از دل و جان می پرستمت
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
صاحب اقبال بودم بخت من بيدار بود
در صف شاهد پرستان امتيازی داشتم
دلبرم در اردوی خوبان سپهسالار بود
حاليا هم حسن بسيار است اما بی نمک
روی مهرويان آن ايام جوهردار بود
عقل مانع شد مرا از عالم ديوانگي
ورنه دامان بيابان بی در و ديوار بود
عشق اگر در کار و بار اين جهان می گذاشت
کرۀ مهتاب رفتن پيش من نسوار بود
عشقری در اين جهان يک سرپناهی هم نداشت
در ديار بيکسی جان داد و بی غمخوار بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *