+ - x
 » از همین شاعر
 نه من چين و نه جاپان می روم يار
 تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 عيش و طرب خوشست و يا درد و غم خوشست؟
 
 توکلت علی الله می روم يار
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
شاخ جوانيت بفلک سرکشيده بود
روزی که گشتی بر سر راهی دچار من
بر طاق ابروان تو کاکل خميده بود
يادم نمانده است که ديگر چسان شدم
از ديدن تو اشک برويم چکيده بود
با قامت رسای تو طوبی نمی رسد
همتای تو بروی جهان کس نديده بود
چون رفتی از نظر کمی با خويش آمدم
ديدم ميان سينهء من دل کفيده بود
چندين شبانه روز ز ديدار روی تو
لرزش به دست و پايم و رنگم پريده بود
آن نکهتی که زد بمشامش ز موی او
ياران دماغ من بخدا ناشميده بود
در يک شبانه روز دل من پرش نداشت
از بس ز شوق پيش قدومش تپيده بود
خواندم چو خط سبز لب دلفريب او
روز ازل مرا به غلامی خريده بود
گم کرد خويش را اگر از ديدنش بجاست
ناديده بود عشقری، چيزی نديده بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *