+ - x
 » از همین شاعر
 رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
 هر چيز که دارم همه از آن تو باشد
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نهنگ شوق من با آب پيچد
به اميد دُر ناياب پيچد
چو دريا اشک چشم من روانست
به آن موجی که با گرداب پيچد
ز بيداری ز بس تکليف ديده
هميشه چشم من با خواب پيچد
به تنهايی دل الفت سرشتم
به ياد صحبت احباب پيچد
اللهی تا کی از سودا سر من
باين دنيای پر اسباب پيچد؟
ندارد جز پر و خالی همين دهر
چه لازم کس به اين دولاب پيچد
به ياد روی تو تار نگاهم
به دور کرۀ مهتاب پيچد
به تار کاکل مرغوله مويان
دلم چون کرمک شبتاب پيچد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *