+ - x
 » از همین شاعر
 ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد
 آرزو دارم که دل آيينه ی رويت شود
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نهنگ شوق من با آب پيچد
به اميد دُر ناياب پيچد
چو دريا اشک چشم من روانست
به آن موجی که با گرداب پيچد
ز بيداری ز بس تکليف ديده
هميشه چشم من با خواب پيچد
به تنهايی دل الفت سرشتم
به ياد صحبت احباب پيچد
اللهی تا کی از سودا سر من
باين دنيای پر اسباب پيچد؟
ندارد جز پر و خالی همين دهر
چه لازم کس به اين دولاب پيچد
به ياد روی تو تار نگاهم
به دور کرۀ مهتاب پيچد
به تار کاکل مرغوله مويان
دلم چون کرمک شبتاب پيچد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *