+ - x
 » از همین شاعر
 به روز مرگ من گريان مکن يار
 در جهان گشتم گل بی خار نيست
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
 ديده ام ديد و دل کشيد ترا
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 نگارا لباس قشنگ تو خوش

۳.۵
امتیاز: ۳.۵ | مجموع آراء: ۲

برو جايی که کر و فر نباشد
در آنجا از تو بالاتر نباشد
ز عطاران بجو مشک ختن را
به هر جا عنبر و زعفر نباشد
ز صنف عاشقان نشماری او را
که رنگش زرد و چشمش تر نباشد
خدا می خوانی ای جاهل علی را
ولی الله است، پيغمبر نباشد
بلا گرديده يکسر خلق عالم
سپند امروز در مجمر نباشد
مثال توت ريزد جيلک من
اگر در زير آن استر نباشد
غم پشک عشقری در خاطرم نيست
که نامم ثبت در دفتر نباشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *