+ - x
 » از همین شاعر
 دلم از شيوه های يار تنگ است
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
 نزد من به ز وصل هجرانست
 ای دوستان برای خدا ياد ما کنيد
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 برو جايی که کر و فر نباشد
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
جهان را بر سرم شو می کنی يار
به خيرت هرچه گويم می زنی دو
زبانت بر سرم رو می کنی يار
مرا در بزم خود پيش رقيبان
خجالت داده دو دو می کنی يار
نمی باشی شبی در خانهء خويش
نمی دانم کجا خو می کنی يار
گناه من چه می باشد خدا را
فرارم با لامرغو می کنی يار
ز بی پروايی مينای دلم را
زده با سنگ جو جو می کنی يار
دلت از کابل ما شد گرفته
وطن در شهر مسکو می کنی يار
شوی حاکم به پامير بدخشان
برم ارسال غژگو می کنی يار
اگر مانع شوم از سينمايت
سر من روز را شو می کنی يار
به خانه نيمه شب از صحنه آيي
مرا نارام و نيمخو می کنی يار
برت آبجوش آوردم ز قندهار
تو خواهش توت نجرو می کنی يار
به سايهء باغ نازت عشقری مرد
تو با اغيار پيتو می کنی يار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *