+ - x
 » از همین شاعر
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 چه عیدست اینکه قربانت نگشتم
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
 در ميان سينه ام دل می خورد بسيار چرخ
 ای خوش آن وقتی که رخسارت گل بيخار بود
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

دلم تنگ است غوغا می کنم يار
صدای خويش بالا می کنم يار
به يادت چشمه سار ديدۀ خود
روان مانند دريا می کنم يار
اگر مطلوب اشعارم نداني
برايت شرح و معنا می کنم يار
به هر قيمت که باشد خواهش تو
دل خود با تو سودا می کنم يار
ز غمهايت به شهر آورده ام تنگ
چو مجنون رو به صحرا می کنم يار
تويی از عشقری آزرده بيجا
شکايتها به هرجا می کنم يار


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

reshad ahmadi:

man kodam ded gahe nadara serf yagam ja ghalte frfidarad




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *