+ - x
 » از همین شاعر
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب
 تيغ و سنان و برچه ز فولاد بهتر است
 می نوشتم بیت رنگین رنگ اگر می داشتم
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

ديده ام ديد و دل کشيد ترا
شوق با نقد جان خريد ترا
چقدر خوب و خوشنما و قشنگ
خالق عالم آفريد ترا
ديدی ای دلربا به خانهٔ من
جذبهٔ عشق آوريد ترا
سر او از تنش بريده شود
هر کی از پهلويم بريد ترا
غم هجران دلبری آخر
تا به دامن يخن دريد ترا
شکر او بايد هر نفس گويي
آنکه اين رنگ پروريد ترا
پدرت بين موتری بگذشت
خوب شد همره ام نديد ترا
شاد باش عشقری که پير شدي
نوجوانان شده مريد ترا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *