+ - x
 » از همین شاعر
 بروز عيد گريان می کنم يار
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 چرا چرا به بدی یاد می کنی نامم
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 نی برای دین و نی از بهر دنیا سوختم
 احوال کوهکن را از بيستون بياريد
 شب و روز از پی سودای گيسوی تو می آيد
 حوض گل و شکوفه گل و آبشار گل
 سر زلفت به هر کس تار دارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
با وجود بت پرستی ها مسلمانی هنوز
خط مشکينت دميده ای لب رنگين يار
در تلون رشک صد ياقوت رمانی هنوز
نيست بر حال خراب من ترا هرگز نظر
يا تغافل می نمايی يا نمی دانی هنوز
همچو بر آيينه رويی از دکانم تير شد
ديدۀ ناديده ی من دارد حيرانی هنوز
نقش پا گشتی رقيب اما غرورت کم نشد
حاکم فرمانروای شهر کاشانی هنوز
چارده علمی که می گويند دانم خوانده اي
از چه باعث زاهدا غول بيابانی هنوز؟
آفرين بادا ترا ای عشقريی زنده دل
پير گرديدی و در بزم جوانانی هنوز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *