+ - x
 » از همین شاعر
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 مجنون صفت به ناله و فریاد می روم
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در عالم کثرتی به کثرت ميجوش
چون واصل وحدت شدی می باش خموش
مجبوری کنون که در سر بازاري
هرچيز فروش ليک خود را مفروش
بسيار ضرر ز خمر با من برسيد
گويند که می بنوش، زنهار منوش
خواهی که تو در پردۀ عفت باشي
بيرون نروی ز خانه ات بی سرپوش
در دور حيات خود پريشان نشوي
اين پند اگر کنی تو آويزۀ گوش
از حال سخنوران اگر آگاهي
سودت ندهد حديث افسانهء دوش
با مردم دردمند گستاخ مباش
مخراش دل دلشدگان را به خروش
جايی که ستاده ام ببيند ناستد*
از بسکه رمد ز من به وحشت آهوش
با داغ بتان اگر بسازی چندي
سر تا قدمت عشق بسازد گلپوش
در جيب خود عشقری اگر سرپيچي
مقصود تو سر بر آورد از آغوش

* نايستد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *