+ - x
 » از همین شاعر
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 گر شود زاهد دچار ساز پرجوش رباب
 از لعل گذشتم لب دیدار گرفتم
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
 پی آن آهوی رم کرده بیجا کو بکو گشتم
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۳

کباب کردی و بريان نمودی جان مرا
بسوختی به ستم جسم ناتوان مرا
چو تحفه بر سر ميزت گذاشتم دل خود
به روی من زدی از ناز ارمغان مرا
چرا به نزد تو خام است اعتبار من
گرفتهٔ چو به صد رنگ امتحان مرا
گذشت عمر و نيامد به خانه ام روزي
ز ذره پروری نشکست يار نان مرا
به باغ ناله کنان بلبلی به گل می گفت
که سوختی تو پر و بال و آشيان مرا
عزيز من ز پريشانيم چه می پرسي
که سيل حادثه بُردست کاروان مرا
به يار عشقری ناليده اين سخن می گفت
ز پا فگند غمت جان پهلوان مرا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *