+ - x
 » از همین شاعر
 قامت من اندکی خم گشته است
 تويی قُمری منم زاغ سيه پر
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 آه نوميد بی اثر نبود
 به نظر وصل دلبری دارم
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 نهنگ شوق من با آب پيچد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
شد جنگ ميان من و بلبل بسر گل
گلچين چو خبر شد ز نفاق من و بلبل
آمد به فراغت ز چمن برد زر گل
بر خويش گر آتش نزده گرمی رنگش
داغ از چه فتادست به روی جگر گل
بلبل ز حسد بسکه به او گفت مرا بد
چون خار شدم خيره به پيش نظر گل
بلبل صفت عمريست به صد ناله و آهم
جز حسرت و افسوس نچيدم ثمر گل
يک روز به گلخن خبر ما نگرفتي
ای آنکه ترا جاست به زير چپر گل
هرچند که از باغ رود تا سر بازار
بلبل نتواند که شود همسفر گل
بلبل چو گل روی ترا ديد بخود گفت
حقا که چنين رنگ ندارد پدر گل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *