+ - x
 » از همین شاعر
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 غريبم من سر و سامانه ام نيست
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 شب و روز از پی سودای گيسوی تو می آيد
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
يعنی که جوانبازم و قشخانه ندارم
عمريست که بی پا و سر و خانه بدوشم
جز ديده و دل ساغر و پيمانه ندارم
از بی سر و سامانی من هيچ مپرسيد
ديوانه ام و گوشهء ويرانه ندارم
از کوچه گذشتی و صلای تو نکردم
ای شوخ نرنجی بخدا خانه ندارم
در حلقهء گيسوی تو عمريست اسيرم
پروای دگر الچک و زولانه ندارم
در روی جهان تا که مرا نام و نشانيست
افسانهء عشقم دگر افسانه ندارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *