+ - x
 » از همین شاعر
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 قامت من اندکی خم گشته است
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 دیریست ترا ای گل خودروی ندیدم
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
به پاس خاطر یوسف وشی افسانه می گفتم
ز کیف گردش چشم خمارآلود بیمارش
حدیث عشرت انگیز می و میخانه می گفتم
نرنجد خاطرت ای آشنا کز بیم رسوایی
ترا در پیش روی مردمان بیگانه می گفتم
نمی گردید دور این چراغان جهان دیگر
اگر وصف گل روی تو با پروانه می گفتم
به زلف یار شاید قصه می کرد از زبان من
پریشان حالی خود را اگر با شانه می گفتم
ز گردشهای چرخ اکنون عزیزی رفته از یادم
که ذکرش عمرها با سبحهء صددانه می گفتم
دو روزی در سرای دل ز روی عاریت بودند
بتان را از گمان خویش صاحبخانه می گفتم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *