+ - x
 » از همین شاعر
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 ای خوش آن وقتی که رخسارت گل بيخار بود
 برو جايی که کر و فر نباشد
 مرا با خاطر رويت ببخشا
 ای دلربا بدست تو اين دلربا خوشست
 در جهان گشتم گل بی خار نيست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
پامال و خاکسارم، جاه و حشم ندارم
از بسکه بی سرانجام افتاده کار و بارم
بتخانه ساز کردم لیکن صنم ندارم
عرض خیال خود را سوی تو می نوشتم
ای دلربا نرنجی دست قلم ندارم
در عالم گدایی اسکندریست کارم
آیینه ی دلم بس، گر جام جم ندارم
دانم بکوی غربت درد و الم زیاد است
چون همره ام تو باشی یک ذره غم ندارم
عاشق شدم زمانی کز مفلسی بجانم
آن شوخ پول خواهد، من یک درم ندارم
رند قمارباز و صوفی عشقبازم
چون زاهدان مفلس طومار و دم ندارم
در هند دلربایی با عشقری چه خوش گفت
عاشق بروی من شو، جور و ستم ندارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *