+ - x
 » از همین شاعر
 از لعل گذشتم لب دیدار گرفتم
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 سینه ی کنده کنده یی دارم
 می روم هر لحظه از خود روبروی کیستم؟
 ز سر تا پا اداهايت قشنگ است
 در ميان سينه ام دل می خورد بسيار چرخ
 اين بود خواهش يگانهٔ ما
 ای دوستان برای خدا ياد ما کنيد
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
جانب شیرین پیام جوی خون آورده ام
ارمغان دیگری لیلی وشم از من مخواه
باره های سنگ از دشت جنون آورده ام
لاف زد از همسری با کاکلت دی در چمن
دستهء سنبل حضورت سرنگون آورده ام
دوستان بر مطرب ساقی نباشید انتظار
بربط و جام و سبو بهر شگون آورده ام
نیست آسان دامن دلدار آوردن به کف
این پریرو را بخود با صد فسون آورده ام
دلربایم گفت سوغاتم چه آوردی ز هند
گفتمش جانا به ذوقت ارغنون آروده ام
ای پری از من نرنجی نابلد بودم به قاف
عشقری را همره خود رهنمون آروده ام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *