+ - x
 » از همین شاعر
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 دلم از سير گلشن وا نگردد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
دادم زکات مال و گرفتم قلنگ هم
آیینهء شکستهء ما را که می خرد؟
خوردست موریانه و بگرفته زنگ هم
فرهاد را مگو که به یک تیشه مرده است
صد داغ بر سرش بود از ضرب سنگ هم
دیگر ترا به من چه سر آزمایش است
کز مال و سر گذشتم و از نام ننگ هم
سر تا به پای جرمن و پاریس کافتم
مثلت نیافتم بخدا در فرنگ هم
تنها مرا فریب ندادست چشم یار
لعل لبش به من زده بسیار رنگ هم
از کشت و کار اهل محبت به هر زمین
ناخُن شیر روید و خشم پلنگ هم
آن برهمن پسر نشود رامم از چه رو
زیار بسته کردم و خواندم گرنگ هم
در حیرتم چه وصف نمایم رقیب را
طبع کلفت دارد و وضع دبنگ هم
دُردانه یی که می طلبیدم نیافتم
کردم سراغ گر چه به کام نهنگ هم
من سوختم ز شیوۀ گرگ آشنائیت
در عین صلح می زنی الفاظ جنگ هم
منظور نیک و بد بود آثارم عشقری
بیت سلوک دارم و فرد جفنگ هم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *