+ - x
 » از همین شاعر
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد
 ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 برو جايی که کر و فر نباشد
 کباب کردی و بريان نمودی جان مرا
 کاشکی من هم به دنیا خانه ای می داشتم
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 ای دلربا بدست تو اين دلربا خوشست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام
خراب و خسته و بیمار و زرد و زار تو ام
بیا شبی ز کباب دلم بکن افطار
که من شهید لب خشک روزه دار تو ام
ندانم از چه سبب عمرهاست می سوزم
مگر چراغ سر راه انتظار تو ام؟
بده زکات شکرپارۀ لبت بر من
که من غریب و مسافر به قندهار تو ام
ز من برای خدا سیم و زر دگر مطلب
معاف کن که ازین شیوه شرمسار تو ام
ز تار و پود هوا عشقری چه می بافی
درین هوسکده حیران کار و بار تو ام


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

SAMI:

واقعا زیبا




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *