+ - x
 » از همین شاعر
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 برو جايی که کر و فر نباشد
 مرا با خاطر رويت ببخشا
 ای دلربا بدست تو اين دلربا خوشست
 در جهان گشتم گل بی خار نيست
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 به غير از آستانت جا ندارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
سالها کشيدم من رنج بينواييها
روز پيش چشم من پر غبار گرديده
در سراغ مه رويان باختم صفاييها
وقت ناتوانيها هوش بر سرم آمد
در دلم فتاد اکنون شوق پارساييها
از رفاقت و ياری لافها زدم بيجا
پوره نامد از دستم پاس آشناييها
پا ز موزه بيرون کن، پيروی مجنون کن
عالم دگر باشد در پرهنه پاييها
روزی يار با من گفت سود نيست در وصلم
بهره مند می گردی ساز با جداييها
می کند نکورويان هر يکی به دور خويش
از غرور حسن خود دعوی خداييها
در پی نکورويان عشقری چه می گردي
نقد جان تو خواهند بهر رونماييها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *